تبليغاتX
این منم بدون سانسور
قبول شدم...

لينك ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 13:34  توسط alone  | 

امروز تولدمه.....چندتا کادو گرفتم....یکیش از همه بزرگتر بود که سند یه

ماشین بود....

یه روسری خوشگلم گرفتم.....و چندتا ادکلن و چیزای دیگه...ولی دو نفر که

فکر میکردم یادشون نمیره

یادشون رفته انگار..اما زود قضاوت نمیکنم....


لينك ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط alone  | 

دیر است نیامده ای
تا ، شاید آمده باشی
 آمده باشی
 و این میز و صندلی ها رابا خود به خانه ببری
 و روبروی کسی بنشینی که حرف های تو را و تو را خوب می فهمد
 اما تو
هرگز او و حرفهای او را نمی دانی
و این
 همان داستان همیشگی است


لينك ثابت | نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:11  توسط alone  | 

با اینکه مثلا" تعطیلات هست اما سرم از مواقع دیگه هم شلوغتره....سند ماشین باید بزنم....کلاس باید

برم و امتحان بدم....یکی از نمره هام هم نیومده هنوز...

وقت دندانپزشکیم دارم چند جلسه....

کار اینترنت خونه هم باید درستش کنم با این شرکت جدید....

یه مسافرتم هنوز نتونستم برم....

خدا کمک کنه....


لينك ثابت | نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:50  توسط alone  | 

بالاخره امتحانات تموم شد و دوتا از نمره هام هم دراومده که خوب بوده.....

امروز عصر میرم دکتر....


لينك ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:25  توسط alone  | 

همش سرگرم امتحاناتم هستم...

پروژه جالبی دراومد زبان..

زندگی داره تو این امتحانا بهم درسای خوبی میده...

حس نوشتن ندارم....


لينك ثابت | نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:21  توسط alone  | 

روز تعطیل بود مثلا"...ا.نقدر زود تموم شد که نفهمیدم اصلا" چطور شد؟؟!!!

اما خوب بود...درس خوندم...کسر خوابمو جبران کردم...رفتم خرید....اما یه آب طالبی خوردیم پر یخ بود...

من خیلی زیاد دوست میدارم آب طالبی....اما این کم شیرین بود...وقتی اومدم خونه پادرد داشتم....

دوباره داداشم آب طالبی درست کرد دوتا لیوانم خوردم...بهتر شد اوضاع...

وقتی قراره برم سروقت دکترم حالم بهتر میشه!!!! چه حکمتی داره من نمیدونم هنوز....

به هرحال درد و گرفتگی پاهام با آب ولرم حل شد....از اینکه فردا هم باید برم بیرون راضی نیستم....

داداشم میگه اگه خرید بود راضی بودی اما چون دکتره راضی نیستی....

خلاصه اینم یه روز بود...

امین هم ایمیل نزده..منم نزدم هنوز......فردا باید انجام بدم....

شما هم که نظر نمیدین دیگه....

خسته ای؟
می دانم!
 گسسته ای؟
می دانم!
همه ی آرامش دنیا را برای تو می خوانم
شکل نرم یک رویا ...
برشی آرام از خوابی شیرین ...
لختی آرامش ...
موسیقی زیبای سکوت ...
یک گیلاس خنک آسایش ...
و لباسی سپید و بلند و توری ...
بی وزنی در بستر سوسوی بادی سرد ...
آرام باش .
آرام .
آرام .
آرام.....


لينك ثابت | نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:5  توسط alone  | 

زندگی هر روز یه چیز جدیدی بهم یاد میده...گاهی با اتفاقات خوب و شیرین و گاهی با تلخی و رنج...

امروز یاد گرفتم که برای اعتماد به یک نفر اون رو از سخت ترین مراحل بگذرونم....و صرف اینکه خودم آدمی

نیستم که از اعتماد دیگران سوء استفاده کنم برای اعتماد به دیگران کافی نیست به هیچ وجه....

خدا رو شکر که این اتفاق بد به خیر گذشت ..البته فعلا"...امیدوارم پیامد بد دیگه ای نداشته باشه...

هرچند باعث خسارت مالی برام شد...ولی بازهم خدا رو شکر که همیشه هوای منو داره....

امروز رفتم خرید و شام هم بیرون و بعدش هم پیاده روی.....با وجود نگرانی که ته دلم هست ...این پیاده

روی موثر بود ....

شروع میکنم به خوندن درسها ....با برنامه ریزی فشرده...

کس نمی داند ، سوگم از چیست
ریشه این همه درد ، ز غم دوری توست
تـــو بـــرو
تـــو بـــدان
و تـنها تـــو بـــخوان
حذر از عشق تو ، هرگز هرگز
تپش قلب من بی تـــو
هـــرگـــز


لينك ثابت | نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:7  توسط alone  | 

امتحان آمار رو دادم....نسبت به تلاشی که کردم نتیجه میگیرم....

کمک مدرس یزاس پایان ترم یه سری راهنماییهایی کرد ....منم رفتم سی دی رو از آموزش گرفتم....

بیرون بودیم....شام نخوردم...همه میگن میونه ای با غذا ندارم...اما من میگم دارم فقط روال خاصی نداره ...

مثل بعضیها که غذای خاصی رو خیلی دوست دارند یا برعکس نیستم.....همه نوع رو دوست دارم

امتحان کنم....

امروز چند بار بین ونک و میرداماد رفت و آمد داشتم ....کفش پاشنه بلند پوشیده بودم که هیچ وقت

نمی پوشیدم....پاهام تاول زده...دیگه عمرا" بپوشم....مگر وقتایی که با ماشین برم....معده و رودم قاطی کرده باز....

از فردا با برنامه جدید شروع میکنم به مرور درسای پایان ترم....

تو فراموش نکن
آن چه دیدی زِ من و از غم من
که نگفتم به کسی
من فراموش نکردم که هنوز
مانده تا هم نفسی
*
تو فراموش نکن
خانه ای را که پر از یاد تو است
همچنان منتظرم


لينك ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:28  توسط alone  | 

گفته بودم اگه حسش باشه مینویسم....حسش بود اما وقتش نبود....تا الان آمار میخوندیم...

امیدوارم نتیجه دلخواه بدست بیاد...شب پنجم هست که نمیخوابم....

یکی میگه دعا فقط باعث ایجاد آرامش میشه و نتیجه کار به دعا و کمیت اون بستگی نداره بلکه به تلاش

خودت بستگی داره...از دعا هم میتونی برای ایجاد آرامش استفاده کنی....

به نظرم وقتی تلاشم زیاد میشه آرامش هم میاد سراغم....اما گاهی هم وسط همین تلاش و سعی

یک آن احساس میکنم نکنه به نتیجه نرسم...البته دیگه کم کم دارم بیخیال میشم...چون میدونم به

اندازه تلاشم حتما" نتیجه حداقل رو لااقل میگیرم....

تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
 


لينك ثابت | نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:55  توسط alone  |